خواستم بنویسم از آنچه بعد از مدتها مقاومتم را شکست و امیدم را نا امید کرد...
ولی چشمهای آشنای نامحرم نباید دردت را ببینند. باید قوی باشی.
پس نوشته ای از نوشته های پیشینم را می نویسم. همین.....
******************************
به لحظاتم رنگ می دهی آنگاه که درونم را تهی می بینم از هر چه هست به اسم امید
در آن لحظات شک و تردید، تو هستی که بر ثانیه های سکوتم سایه می افکنی
تو، تنهایی من، با رنگی زرد
و تنهایی است سر آغاز کشف دنیایی ناشناخته
دنیای ناشناخته و غریب ِ وجود بی کس من
دنیای دو رنگ من: آبی سکوت و زرد تنهایی.... خوب که خود می دانم هیچ رنگ قرمزی در هیچ جای آن نیست.
ولی... از نقاشی شنیدم سبز تلفیقی است از آبی و زرد.
و از شاعری شنیدم سبزی نشانه زندگی است، نشانه روح دمیده شده حیات در وجود سربی ما!
از این پس هرگز از تنها بودن فرار نمی کنم. چرا که بدون آن ، زندگیم زمهریری خواهد شد از رنگ سرد و آبی سکوت.
خوبه که حد اقل حافظ هنوز باهام صادقه..... اینم فال امروزم....
باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش بر جفای خار هجـــران صبر بلبل بایدش
ای دل اندر بند زلفش از پریشـــانی منال مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش
سوگند


) دوست دارم!
آره خلاصه شروع كردن بابا اسب نان داد! بهمون ياد دادنو اينا. نمي دونين چه درساي سختي بود در حد انتگرال سه گانه
و بعضي از مسايل رياضيات گسسته خفن.

كه بايد تشديدها رو بذارم.
روز افتادم. بس كه همه درسامون انگليسيه، مثلا اين ترم فارسي ترين درسم معارف بود.


به هر ترتیب پیشامده و همچنان هم ادامه داره... تا.....(تا نداریم...!)
. خداییش من خوشگل تر نیستم؟