دقت كردين چقدر من و آرمان متفاوت مي نويسيم! من تازه كشف كردم! آرمان همش مثل آقاها و فيلسوفها مسائل اخلاقي رو مي نويسه... ولي من ...!
از ايــــــنا !!!
مي خواهم بداني
زندگي با وجودت رنگ مي گيرد
نور با حضورت رنگ مي بازد
و هوا با نفسهايت تر مي شود
روياي من
آنچه در دل كاشته ام دانه هاي عشقي است كه با دستهايت و با بوسه هايت و نجواهايت به من هديه داشتي
تو... تنديسي بودي براي پرستش و گلواژه اي براي تكرار
هراس از دست دادنت ديوانه ام مي كرد آن زمانها كه حرف رفتن داشتي.. حرف مرگ
ولي مدتي است كه وجودت... گرمي دستهايت .. شانه هايت.. و نفسهايت براي من است...
بهترينم،
تقدس عشق از ديدگاه تو، آموزشيست براي دنياي سفيد و بي تجربه عاشقي من
عاشقي بودي كه هرگز لياقت معشوق بودنت را نداشتم
مي دانم...
بارها و بارها با خطاهايم و كجي هايم تو را آزرده ام .. و مي آزارم
بارها و بارها برايم از حسادت عاشق گفتي و بي توجهي معشوق
من نيز عاشقم
ولي هرگزطعم حسادت در عشق را نچشيدم
چرا كه همواره عزيز ترينت بودم
و هيچ گاه نگذاشتي كه درد تقسيم يك عشق بين چندين نفر را حس كنم
هيچ گاه جز به من نگاهي به كسي نداشتي
من را گل هميشه بهار خود مي دانستي
و هيچ گاه نتوانستي به خود بقبولاني كه لياقت اين عشق را ندارم...
كاش...
كاش مي دانستي ...
كاش از ابتدا محبت بي حدت را به پاي اين گل قدر نشناس كه جز خار چيزي به تو هديه نكرده است نمي ريختي.
كاش.....

سوگند

