
امروز اول خرداده!
دوباره يك خرداد ديگه از راه رسيد و اون حس عجيب به سراغم اومد!
حسي كه هر سال قريب تر و ترسناك تر ميشه!
حس پير مردها و پير زنها! حس نزديك شدن
به انتها! به پايان رسيدن وقت عمل!
از وقتي 20 رو رد كردم
پير شدن رو بيشتر حس مي كنم. گرچه چهره و قد و صدام (صدايم!) هنوز مثل يه دختر 15-16 سالست ولي رخوت دور شدن از دوران نشاط و بي خودي و بازيگوشي رو به وضوح حس مي كنم !
هر سال بدتر از پارسال...
ديروز رفته بودم كنسرت موسيقي سنتي. وقتي با دقت به دستهاي نوازنده ها، به نرمي حركاتشون و به مهارت و سرعتشون خيره شده بودم ناخود آگاه دلم گرفت! براي همه سالهايي كه از دست دادم! همه سالهايي كه مي تونست بهتر از چيزي كه گذشته بگذره!
ياد اون سوال مسخره افتادم:"
اگه شما يك بار ديگه متولد بشين، آيا همين مسير رو براي زندگيتون انتخاب مي كنين؟"...
چه سوال پر از حسرتي... اگه .... اگه......
اگه اين اتفاق مي افتاد...
نقاشي رو هيچ وقت رها نمي كردم.نقاشي... سايه روشنها... اجسامي كه وقتي با مداد كنته بهشون روح مي دادم... حس جان بخش بودن بهم دست مي داد.حيف اون همه تحسين معلم هاي نقاشي!
اگه .... از بچگي مي رفتم سراغ موسيقي... نه از 20 سالگي كه ديگه...
زبان... يادش بخير... با نيم وجب قدم با بابام مكالمه مي كردم...!( انگليسي... فارسي نه ها!) ... با چه لهجه اي هم حرف مي زدم!!!
مي دونم دير يا زود خدا به خاطر اين همه استعدادي كه بهم داد و در كمال بچگي هدرش كردم ازم جواب مي خواد... ولي اصلا نمي دونم چه جوابي بايد بدم!
راستي... سيب ما امروز دو ماهه شد! تولد سه ماهگيش مبارك!
( اين تناقضي كه در جمله بالا مي بينيد از دسته گلهاي منه-آرمان-. يعني سوگند نوشته بود سه بعد من گفتم سه كه نيس بعد اون گفت برو درستش كن من اومدم مثلا درستش كنم چششو كور كردم و اين شد كه الان ديديد بعد خوب من دلم نيومد اين شاهكار بزرگ رو از صحنه روزگار پاك كنم. اين شد كه اونو درست نكردم و اين متنو اضافه كردم. )

سوگند