سلام سلام
امروز ديگه يه وقت موچولو پيدا كردم كه بيام بنويسم از اين دل پرم! دلم براي نوشتن يه ذره شده بود.
اول از همه اش اين كه: آرمان در دفاعيات خودش مطرح كرده از عذر خواهي كرده بوده و من همين جوري چون مطلب كم داشتم اومدم جريان رو تعريف كردم! اولندش كه...
من واسه تــــــــــو دارم! بعدش هم!
اومدي با سنگ زدي چشم ذوق رو كور كردي حالا معذرت مي خواي كه بگي كارت خيلي درسته؟ حالا من چه جوري بـنـويـــــــسم؟!
البته بعد از كمي بحث و جدل(فيزيكي) به اين نتيجه رسيديم كه هر كسي عقيده شخصي خودش رو داره و اصلا دليل نمي شه
من كه بزرگترم به عقيده ايشون احترام بذارم!! فقط مشكل اينه كه با چشم كور چه جوري بنويسم؟!
و اما اتفاق عجيب، باور نكردي و وحشتناكي كه تو اين مدت افتاده
دزديده شدن( نابود شدنه) عكسهاي آپلود شده تمپليت وبلاگ از سايت boomspeed بود!} اگه من دستم به اون عكس دزده قاتل برسه، بهش دست نمي زنم ! چون دستم قتلي ميشه!)
خلاصه عكسها محو شده بود! من و آرمان هم كلي زحمت كشيديم تا اونارو دوباره آپلود كرديم... و در آخر طي يك ميز گرد عوامل اين جنايت يكي از موارد زير شناخته شد:
1ـ
آمريكاي جهان خوار وقتي ديد خوندن وبلاگ ما به شدت روي سربازانش اثر گذاشته و اونها رو به اين فكر انداخته كه
چرا جنگ؟ و چرا سيب نه؟!؟!؟ بغداد رو ول كردن و به ما حمله كرد!(الهي طالبان نيويوركتون رو اشغال كنه!)
2ـاون سايت كه عكسها رو توش آپلود كرده بوديم وقتي ديد اختلاف بسيار چشم گيري بين بازديدكننده هاي سيب ما و boom اونا وجود داره! از روي حسادت! عكسهاي ما رو بالا كشيد!
و اما 3 و 4 كه
عوامل داخلي بودن!!!
3ـيكي از روزهاي خوب بهاري
بعضي ها اومدن و ديدن آخرين مطلب ما كه 10 روز بوده تو وبلاگ ما بوده
37 تا نظر داره و آخرين مطلب
ايشون كه 1 روزه تو وبلاگشه 38 تا نظر داره! واسه اينكه.[...] بهله ديگه! دست به اين عمليات بي رحمانه زدن! آخه يكي نيست بگه استاد ما چي كاره بيديم!
و آخرين و محتملترين دليل!
4ـ همه اش تقصير آن
بهرنگ است! چرا؟ چون با من لجه!
اي منتقم! (انتقام گيرنده!)
* * * * * * * * * * * * * * * * * *
اينم واسه جبران احساس خونم كه به شدت افت كرده! اگه گفتيد اين دزدي هنري رو از چه كسي كردم!
بر ماسه ها نوشتم
درياي هستى من
از عشق توست سرشار
آن را به ياد بسپار!
بر ماسه ها نوشتي
اي همزبان ديرين
اين آرزوي پاكي است
آن را به باد بسپار!

سوگند
خوب اینو توی وبلاگ
دايره خيال خوندم بعد قشنگ بود جام نگرفت شما نخونید:
باز هم در تنهايي وهم آلود اين دشت رهايم کردی و رفتی
دوباره شبی از راه رسيد تا باز هم در حسرت صبح ديدارت
لحظه ها را به کندی بدرقه کنم. ای کاش قدر مي دانستم
آنگاه که از ساغر چشمانت جامی بر می گرفتم...
قدر می دانستم آنگاه که بانگ می زدند:
صبح است ساقيا قدحی پر شراب کن
دور فلک درنگ ندارد شتاب کن
و افسوس که زمان، سوار بر مرکب ثانيه ها با تازيانه ای
وحشی که بر شانه هايم فرود می آورد... بی رحمانه
بر من گذشت...
ای خورشيد درخشان! باز هم در انتظار طلوع کردنت در
دشت خيالم می مانم...
کاش می دانستی آنگاه که ابرهای تنهايي، حتی، مهتاب
خيالت را از من دريغ می کنند بر من چه می گذرد...
آرمان