It’s me! Sogand
سلام سلام!
اولندش كه چشم و دل همه آقايون روشن كه آرمان هم دست به قلم شد!
آرمان جان به وبلاگ خودت خوش اومدي...(چه رويي دارم من!)
دومندش كه.. مي خواستم امروز دوباره برم تو تريپ love و اينا! ديدم نه اينكه اون دو تا مطلب قبلم خيلي حسي بود ، خوبيت نداره...يه موقع ملت تهمتهاي ناروا مي زنن كه طرف عاشقه! براي همين...
امروز صبح با يكي از دوستام قرار داشتم كه بريم بدويم. آخه تصميم قاطع دارم كه تربيت بدني I رو پاس كنم! جلوي در پارك منتظر دوستم بودم. يه دختر خانوم خوشگل ( كرده بود) و گوگولي هم مثل من منتظر بود.با خودم گفتم اينا مي خوان بدوند چقدر به خودشون مي رسن! بعد از چند دقيقه يه آقا پسر مگولي اومد و بعدش مثل دو تا گنجشك رفتن تو پارك. فكر كنم رفتن با هم بدوند.
خلاصه... بعد از اينكه 20 دقيقه جلوي پارك كاشته شدم و دوست عزيز نيومدن تصميم گرفتم خودم به تنهايي به ورزش و دَوِش بپردازم...! يك دقيقه كه دويدم نفسم گرفت. طبق توصيه هاي استاد تربيت! بايد دو دقيقه راه مي رفتم.
همين جور كه راه مي رفتم چشمم به تاب و سرسره هاي خالي پارك افتاد.هيچ كس نبود.فقط يه دختر كوچولو موچولو كه 123 برابره من حجابش كامل بود - و بعدها فهميدم كه اسمش زينب است – مامانش هم بود كه البته از اسم دخترش پيدا ست كه اوشونم خيلى چادرى بود! ( يكي نيست بگه به تو چه! )
خلاصه احساس جواني كردم و با آرامش رفتم ياد دوران كودكي رو زنده كنم...
كدوم رو سوار شم؟!سرسره، تاب،الاكلنگ؟!
تاب!

يك تاب كه بلند بود و پام كمتر به زمين مي خورد پيدا كردم .هي....يادش بخير بچگي ها.. اتاق اسباب بازي ها!
جاتون خالي نشستم... آروم آروم تاب مي خوردم و يه نسيم خنك صورتم رو نوازش مي داد.زينب- خب مامانش صداش مي كرد زينب- روبروي من بود و اونم تاب بازي مى كرد. دستش به زنجيرهاي تاب بود.دلم مى خواست برم باهاش دوست شم! آخه خىلى موش بود! با خودم گفتم:" اون دستش به زنجيرهاست توام دستت به زنجير هاست!"دستم رو ول كردم .آروم آروم تاب مي خوردم و به فلسفه زندگي فكر مي كردم (تريپ شاعرانه!) دست به سينه نشستم ، به دور دست ها خىره شدم و آروم با پا ، خودم رو به طرف عقب هل دادم كه...
نشيمن گاه تاب 180 درجه چرخيد. پاهام لاي زنجيرهاي تاب گره خورد . يه چيز بنگ تو سرم صدا داد دست به سينه روي خاكها دراز كشيده بودم و ابرهاي آسمون رو ديدم كه به آرامي جلوي چشمانم حركت مي كردند!
فكر كنم از پشت افتاده بودم. اصلا تو اين دنيا نبودم. يادم افتاد مامان زينب اونجاست... الان مياد منو نجات ميده! 20 -30 ثانيه تو همون position موندم! ولي خبري نشد! سرم داشت از درد منفجر مي شد! به زور يه ذره اومدم بالا! زينب بر و بر بهم نگاه مي كرد!- اي دختر بد! من بيجا كنم با همچين آدم بي معرفتي دوست بشم! – مامانش برگشت يه نگاه به من كرد! آخ جون ... الان مياد منو نجات ميده! ... بعدش سرش رو برگردوند و رفت دخترش رو تاب دادن! :0:0 ( مُردم از حس نوع دوستي!)
القصه! يكي دو دقيقه اي طول كشيد تا خودم رو جمع و جور كردم و ايستادم.. همه وسايل بازي دور سرم مي چرخيد. فكر كنم ضربه مغزي شده بودم.آروم نشستم روي تاب( نمى نشستم ضايع مي شدم! آدم كه نبايد به اين زودي تسليم بشه!) نيم ساعت طول كشيد تا وسايل بازي از چرخش باز ايستادن و آروم فرود اومدن...
تو اون نيم ساعت.. چيزي رو متوجه شدم كه خيلي مهم بود و اون اينكه:
ديگه بزرگ شدما! چون نمي تونم از وسايل بازي بچگيام استفاده كنم... دلتون بسوزه!
يه چيز ديگه هم كشف كردم..
بهرنگ... الهي منا دو هفته و 5 ساعت باهات قهر كنه! درسته من از تصادف كردن تو كلي ذوق كردم! ولي تو چه حقي داشتي كه اين جوري منو نفرين كني؟! ذليل مرگ نشي بچه!!!
آرمان خان! تو هم نخند! به اون زورم نرسه به تو مي رسه ها!
و به اين ترتيپ مغزم تكون خورد و ديگه نتونستم تريپ عشقي بنويسم.
سوگند از آن دنيا!
